بغض قلم
با تو هر جزو جهان باغچه و بستانست - در خزان گر برود رونق بستان تو مرو
باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد
گاهی بهشت در دل آتش فراهم است...
چقدر دیر
چقدر دیر می گذرد...
این روزها با بغض رهگذران هزار بار غریبه هم
از پای در می ایم
چه رسد به آنها که لبخندشان برایم دنیایی است
چقدر من کمم خدایا!
غصه ها باز رسیدند به مهمانی من
گره افتاد به پیشانیت از درد و ببین
گره از بغض نشسته ست به پیشانی من
طاقتم نیست که بینم غم و رنجوری تو
لحظه ای بیش نمانده ست به ویرانی من
عرق از ضعف نشیند به تن بیمارت
قطره به قطره فزاید به پریشانی من
تا نفس های تو آرام شود ، تا خود صبح
نزند پلک دو چشم تر و بارانی من
* * *
صبح و گلخنده ی تو ؛ آه ، خدایا شکرت !
خوب حال تو و این مصرع پایانی من
به امید روزی که دستان مهربانت دیگر از غصه ها ننویسد!
من قول داده بودم ...
قرار بود نگویم شرمنده ام
قرار بود باورت نکنم
قراربود از دور که میایی زانوانم نلرزد
من قول داده بودم!
قول داده بودم آمدن و رفتنت برایم هیچ فرقی نکند!
قول که روزی هزار بار سرسختانه به نگاه آشنایت بگویم:شما؟!به جا نمیاورم!
قرارمان این بود...
قرار من و دل شکسته ام...
قرار مان این بود که فریب چشمانت را نخورم
که زانو نزنم
که...
ولی قرار نبود...
یعنی نگفته بودی که اینقدر قشنگ دروغ میگویی!
شرمنده ام مهربانم!
شرمنده ام که دیرباورت کردم...
که دیر فریب نگاهت را خوردم...
که دیر زانو زدم...
که حالا که داری می روی
خیلی فرق می کند باهمه روزهایی که مثلاقرار بود بیایی..
اما نترس...
سر قولم هستم!
من می روم ...
می روم تا دیگر سایه ام سنگینی نکند بر سر شهری که همه اش تویی!
گم می شوم تا لابلای هیچ خاطره ی دور و نزدیکی پیدایم نکنی...
فقط تو را به نفس هایت قسم
خورشید چشمانت را ارزان نفروش!
پ.ن:کاش لااقل یک بار دیگر در را می گشودی تا واژه هایم را از نگاهت پس بگیرم
ببین چه بی واژه یرایت نگاشته ام؟
میجویمت چنان که لب تشنه، آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیدهدمان، آفتاب را
بیتابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره، تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امین پور
بیخودی از دست رفتی
نفهمیدم از کدام آسمان
صاف افتادی توی دامنم
نه دامن من تو را یاد چیزی می اندازد مِن بعد
نه آسمان مرا یاد کسی
نفهمیدم آمدنت را حیران بنگرم
یا رفتنت را مات بگریم
باد آورده را باد می برد؟ قبول
دلم را که باد نیاورده بود!
پ.ن:من کفر نمی گویم
من فقط می ترسم
تو باشی نمی ترسی
وقتی اجابت هیچ دعایی را
به چشم نبینی؟!
مهدیه لطیفی
دوسِت دارم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
عیدتون مبارک!
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی!
و اسب،یادت هست،
سپید بود
و مثل واژه پاکی،سکوت سبز چمن وار را چرا می کرد.
و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد تونل ها،
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
که این ترنم موزون حزن تا ابد
شنیده خواهد شد."
سرو از این آزادتر می خواستم
باغ از این آبادتر می خواستم
شاخ شمشاد ارمغان آورده ای
شاخه ای شمشادتر می خواستم
زلفکی قدری سپردی دست باد
زلف از این بر بادتر می خواستم
صید دلها می کند چشمان تو
چشم از این صیادتر می خواستم
دل به شیرین می دهی با شرط وصل
یار از این فرهادتر می خواستم
کوه را کندی ولی بی نقش عشق
عاشقی استادتر می خواستم
نغمه هایت را فراقی کرده ای
نغمه هایی شادتر می خواستم
شعر «سالک» گرچه فریاد دل است
شعر از این فریادتر می خواستم!!
نه!پیدا نشد!
عشق که نیست لابد...
صبرکن.!
اینجا نوشته؛
"دوستداشتن به حدافراط, شیفتگی, دلدادگی..."

ادامه مطلب
به راستی چه حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند
نه اراده دوست نداشتن....
دوستت دارم؟!
نه!دوستت...
داشتم؟!
دوستت داشتم؟!
اگر نه
پس چرا هوای دیدنت دیوانه ام کرده؟
اگر هم..
.پس چرا خواستم تا نباشی؟
دوستت...
یک جای کار ایراد دارد به خدا!
بی خیال سرگردانی دلم؛
دوستت دارم.....
هزار خواهش و آیا ...
هزار پرسش و اما ...
هزار
چون و هزاران چرای بی زیرا...
هزار بود و نبود...
هزار شاید و باید ...
هزار باد و مباد...
ادامه مطلب
باران که می بارد،
آنقدر متفاوت باش
که بی خبر ترین نگاه شهر را خبر کنی...
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز.....
| Design By : Pichak |
تبلیغات

