بغض قلم

با تو هر جزو جهان باغچه و بستانست - در خزان گر برود رونق بستان تو مرو

دوست داشتن را نمی نویسند،
 
اگر بنویسی اش تمام می شود؛
از دلت به وبلاگت، از دلت به دفترت، می ریزد و دلت را خالی می کند!
دوست داشتن را نمی نویسند، ثابت می کنند!


مهدیه لطیفی،
mahdiehweblog.persianblog.ir

نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ساعت 03:15 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |


هوای گریه دارد این حوالی..



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ساعت 11:49 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |


دلم برای یکی تنگ است
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 08:18 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

                         تو زندگی ات را به قمار باختی

                         من به قمار بازی!!

                               کدام بازنده تریم؟

                    

نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت 1391 ساعت 06:21 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

خدایا!

به تمام بودنت اگر کافر شوم

به دو حقیقت دینت شک نخواهم کرد

یکی گریه های علی در چاه و سر دل گفتنش با ماه

یکی فریاد "فزت و رب الکعبه" حسین

          که میان این مردمان سخت است بودن!




پ.ن1:کم کم یاد می گیری هیچ انتظاری از هیچ کس نداشته باشی

حتی همان انتظاراتی که دیگران از تو دارند!


پ.ن2:حکایت جالبیه که هیچ وقت حق با من نیست!


نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت 1391 ساعت 06:10 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

شب خوابیدی تو تختت ..
هی قل میخوری ..
بعد گوشیتو بر میداری مینویسی :
" خوابم نمیبره "
سرد میشی ..
... بغض میکنی ..
میبینی هیچکسو نداری ..
که واسش اینو بفرستی !
تنهایی سخته ..
خیلی ... !
*****
دقایقی در زندگی هستندکه دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که میخواهی او را از رؤیاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی.
(گابریل گارسیا مارکز)
****
تمـــام زنــدگیـــم بــا همـیـــن یـــک عبــارت می گـــذرد . . .
" بـــی خـــیـــــال . . . "
****
برای بعضی دردهـآ نه می توان گریـه کَرد نه می توان فریـآد زد ..
برای بعضی دردهآ فقط می توان نگـآه کَرد لبخند زد و بی صدا شکست...

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 05:00 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

نه نرم و آهسته  بیا ای دوست

نه به دنبالت همه شهر را روانه کن ..

                            گم شدن هیچستان نمیخواهد...
                           


نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین 1391 ساعت 07:30 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

دلم تو را میخواهد

و شعر را

 و باران را..
                                باران میشوی غزلم؟!


نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین 1391 ساعت 09:37 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

                        
                    دلم واسه خونه مون تنگه..
                                
                                   خیلی


نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1390 ساعت 10:46 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

 
  باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد

گاهی بهشت در دل آتش فراهم است...

نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 03:57 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

گاهی چقدر دیر

چقدر دیر

چقدر دیر می گذرد...
        
              این روزها با بغض رهگذران هزار بار غریبه هم

                                از پای در می ایم

               چه رسد به آنها که لبخندشان برایم دنیایی است
                          
                             چقدر من کمم خدایا!

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1390 ساعت 12:54 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

تن تبدار تو و دست زمستانی من

غصه ها باز رسیدند به مهمانی من



گره افتاد به پیشانیت از درد و ببین

گره از بغض نشسته ست به پیشانی من



طاقتم نیست که بینم غم و رنجوری تو

لحظه ای بیش نمانده ست به ویرانی من



عرق از ضعف نشیند به تن بیمارت

قطره به قطره فزاید به پریشانی من



تا نفس های تو آرام شود ، تا خود صبح

نزند پلک دو چشم تر و بارانی من


* * *

صبح و گلخنده ی تو ؛ آه ، خدایا شکرت !

خوب حال تو و این مصرع پایانی من
                       
                            به امید روزی که دستان مهربانت دیگر از غصه ها ننویسد!


نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور 1390 ساعت 09:19 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

صبرکن!قرارمان این نبود..

من قول داده بودم ...

قرار بود نگویم شرمنده ام

قرار بود باورت نکنم

قراربود از دور که میایی زانوانم نلرزد

من قول داده بودم!

قول داده بودم آمدن و رفتنت برایم هیچ فرقی نکند!

قول که روزی هزار بار سرسختانه به نگاه آشنایت بگویم:شما؟!به جا نمیاورم!

قرارمان این بود...

قرار من و دل شکسته ام...

قرار مان این بود که فریب چشمانت را نخورم

که زانو نزنم

که...

ولی قرار نبود...

یعنی نگفته بودی که اینقدر قشنگ دروغ میگویی!

شرمنده ام مهربانم!

 شرمنده ام که  دیرباورت کردم...

که دیر فریب نگاهت را خوردم...

 که دیر زانو زدم...

که حالا که داری می روی

خیلی فرق می کند باهمه روزهایی که  مثلاقرار بود بیایی..

اما نترس...

سر قولم هستم!

من می روم ...

می روم تا دیگر سایه ام سنگینی نکند بر سر شهری که همه اش تویی!

گم می شوم تا لابلای هیچ خاطره ی دور و نزدیکی پیدایم نکنی...
                                                
                                                فقط تو را به نفس هایت قسم

                                                  خورشید چشمانت را ارزان نفروش!


پ.ن:کاش لااقل  یک بار دیگر در را می گشودی تا واژه هایم را از نگاهت پس بگیرم
ببین چه بی واژه یرایت نگاشته ام؟


نوشته شده در جمعه 25 شهریور 1390 ساعت 04:17 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

می‌خواهمت چنان که شب خسته ،خواب را

می‌جویمت چنان که لب تشنه، آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده‌دمان، آفتاب را


بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره، تاب را


بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنان که بال پریدن عقاب را


حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را


ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور


نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1390 ساعت 08:21 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

یخودی به دست آمده بودی

بیخودی از دست رفتی

نفهمیدم از کدام آسمان

صاف افتادی توی دامنم

نه دامن من تو را یاد چیزی می اندازد مِن بعد

نه آسمان مرا یاد کسی

نفهمیدم آمدنت را حیران بنگرم

یا رفتنت را مات بگریم

باد آورده را باد می برد؟ قبول

دلم را که باد نیاورده بود!


پ.ن:
من کفر نمی گویم
من فقط می ترسم
تو باشی نمی ترسی
وقتی اجابت هیچ دعایی را
به چشم نبینی؟!

                                                        مهدیه لطیفی

نوشته شده در شنبه 1 مرداد 1390 ساعت 10:09 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |



دوسِت دارم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

عیدتون مبارک!

نوشته شده در یکشنبه 26 تیر 1390 ساعت 10:19 ق.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی!
و اسب،یادت هست،
سپید بود
و مثل واژه پاکی،سکوت سبز چمن وار را چرا می کرد.
و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد تونل ها،
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا ابد
شنیده خواهد شد."

نوشته شده در سه شنبه 21 تیر 1390 ساعت 10:43 ق.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |


Design By : Pichak