تبلیغات
بغض قلم





























بغض قلم

با تو هر جزو جهان باغچه و بستانست - در خزان گر برود رونق بستان تو مرو

 
  باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد

گاهی بهشت در دل آتش فراهم است...

نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 03:57 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

گاهی چقدر دیر

چقدر دیر

چقدر دیر می گذرد...
        
              این روزها با بغض رهگذران هزار بار غریبه هم

                                از پای در می ایم

               چه رسد به آنها که لبخندشان برایم دنیایی است
                          
                             چقدر من کمم خدایا!

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1390 ساعت 12:54 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

تن تبدار تو و دست زمستانی من

غصه ها باز رسیدند به مهمانی من



گره افتاد به پیشانیت از درد و ببین

گره از بغض نشسته ست به پیشانی من



طاقتم نیست که بینم غم و رنجوری تو

لحظه ای بیش نمانده ست به ویرانی من



عرق از ضعف نشیند به تن بیمارت

قطره به قطره فزاید به پریشانی من



تا نفس های تو آرام شود ، تا خود صبح

نزند پلک دو چشم تر و بارانی من


* * *

صبح و گلخنده ی تو ؛ آه ، خدایا شکرت !

خوب حال تو و این مصرع پایانی من
                       
                            به امید روزی که دستان مهربانت دیگر از غصه ها ننویسد!


نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور 1390 ساعت 09:19 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

صبرکن!قرارمان این نبود..

من قول داده بودم ...

قرار بود نگویم شرمنده ام

قرار بود باورت نکنم

قراربود از دور که میایی زانوانم نلرزد

من قول داده بودم!

قول داده بودم آمدن و رفتنت برایم هیچ فرقی نکند!

قول که روزی هزار بار سرسختانه به نگاه آشنایت بگویم:شما؟!به جا نمیاورم!

قرارمان این بود...

قرار من و دل شکسته ام...

قرار مان این بود که فریب چشمانت را نخورم

که زانو نزنم

که...

ولی قرار نبود...

یعنی نگفته بودی که اینقدر قشنگ دروغ میگویی!

شرمنده ام مهربانم!

 شرمنده ام که  دیرباورت کردم...

که دیر فریب نگاهت را خوردم...

 که دیر زانو زدم...

که حالا که داری می روی

خیلی فرق می کند باهمه روزهایی که  مثلاقرار بود بیایی..

اما نترس...

سر قولم هستم!

من می روم ...

می روم تا دیگر سایه ام سنگینی نکند بر سر شهری که همه اش تویی!

گم می شوم تا لابلای هیچ خاطره ی دور و نزدیکی پیدایم نکنی...
                                                
                                                فقط تو را به نفس هایت قسم

                                                  خورشید چشمانت را ارزان نفروش!


پ.ن:کاش لااقل  یک بار دیگر در را می گشودی تا واژه هایم را از نگاهت پس بگیرم
ببین چه بی واژه یرایت نگاشته ام؟


نوشته شده در جمعه 25 شهریور 1390 ساعت 04:17 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

می‌خواهمت چنان که شب خسته ،خواب را

می‌جویمت چنان که لب تشنه، آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده‌دمان، آفتاب را


بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره، تاب را


بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنان که بال پریدن عقاب را


حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را


ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور


نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1390 ساعت 08:21 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

یخودی به دست آمده بودی

بیخودی از دست رفتی

نفهمیدم از کدام آسمان

صاف افتادی توی دامنم

نه دامن من تو را یاد چیزی می اندازد مِن بعد

نه آسمان مرا یاد کسی

نفهمیدم آمدنت را حیران بنگرم

یا رفتنت را مات بگریم

باد آورده را باد می برد؟ قبول

دلم را که باد نیاورده بود!


پ.ن:
من کفر نمی گویم
من فقط می ترسم
تو باشی نمی ترسی
وقتی اجابت هیچ دعایی را
به چشم نبینی؟!

                                                        مهدیه لطیفی

نوشته شده در شنبه 1 مرداد 1390 ساعت 10:09 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |



دوسِت دارم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

عیدتون مبارک!

نوشته شده در یکشنبه 26 تیر 1390 ساعت 10:19 ق.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی!
و اسب،یادت هست،
سپید بود
و مثل واژه پاکی،سکوت سبز چمن وار را چرا می کرد.
و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد تونل ها،
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا ابد
شنیده خواهد شد."

نوشته شده در سه شنبه 21 تیر 1390 ساعت 10:43 ق.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

سرو از این آزادتر می خواستم

باغ از این آبادتر می خواستم

شاخ شمشاد ارمغان آورده ای

شاخه ای شمشادتر می خواستم

زلفکی قدری سپردی دست باد

زلف از این بر بادتر می خواستم

صید دلها می کند چشمان تو

چشم از این صیادتر می خواستم

دل به شیرین می دهی با شرط وصل

یار از این فرهادتر می خواستم

کوه را کندی ولی بی نقش عشق

عاشقی استادتر می خواستم

نغمه هایت را فراقی کرده ای

نغمه هایی شادتر می خواستم

شعر «سالک» گرچه فریاد دل است

شعر از این فریادتر می خواستم!!


نوشته شده در شنبه 11 تیر 1390 ساعت 11:00 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

نه!پیدا نشد!

عشق که نیست لابد...

صبرکن.!

اینجا نوشته؛

"دوست‌داشتن ‌به حدافراط, شیفتگی, دلدادگی..."


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 7 خرداد 1390 ساعت 12:19 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

با یک بغل گل سرخ می آیم!

      
زخم های قلبم شکوفه کرده است....


بهار آمده ...


همه جا پر از گل و شکوفه است...

"ر.یونانیان"


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 19 فروردین 1390 ساعت 09:43 ق.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |


       به راستی چه حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند

                                    نه اراده دوست نداشتن....


نوشته شده در جمعه 12 فروردین 1390 ساعت 11:09 ق.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

دوستت دارم؟!

نه!دوستت...

داشتم؟!

دوستت داشتم؟!

اگر نه

 پس چرا هوای دیدنت دیوانه ام کرده؟

اگر هم..

.پس چرا خواستم تا نباشی؟

دوستت...

یک جای کار ایراد دارد به خدا!

بی خیال سرگردانی دلم؛

دوستت دارم.....


نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند 1389 ساعت 10:05 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

چه می شود کرد؟

روزگار است دیگر...

دوباره  نهیب زد که بایست...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند 1389 ساعت 10:18 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

هزار خواهش و آیا ...

هزار پرسش و اما ...

هزار چون و هزاران چرای بی زیرا...

هزار بود و نبود...

هزار شاید و باید ...

هزار باد و مباد...



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 02:30 ب.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

باران که می بارد،

                 آنقدر متفاوت باش

                                    که بی خبر ترین نگاه شهر را خبر کنی...


نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن 1389 ساعت 08:36 ق.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |

                     
                                منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
        
            چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
.....


نوشته شده در جمعه 1 بهمن 1389 ساعت 09:50 ق.ظ توسط شكوفه دادفرنیا نظرات |


Design By : Pichak